مادر

آنچه خوبان همه دارند....
صبح که بیدار شدم، مادر بزرگ جلوی آینه چفیه را دو گردنش میبست و چادر ساده ی مشکی اش را بر سر کرده بود.
مادر بزرگ شال کلا کردی، کجا با این عجله؟
مهمون داریم دخترکم... پاشو...
با آن کمردرد و پادردش، کلی پیاده روی کردیم تا به گل فروشی رسیدیم، گل رز قرمز را برداشت و کیفش پولش را در آورد، پرسید آقا این چقدر میشه؟
این سه هزار تومنه مادر جان...
من هزار و هفصد تومن پول دارم جوون باهاش چه گلی میشه خرید؟
فروشنده لبخندی زد و گل رز را از مادربزرگ گرفت بعد اشاره به سطل گلی کرد و گفت این گلها برای چند روز پیشه مادر هر کدام را خواستید انتخاب کنید. بیشتر گل ها پژمرده بود، از بین آنها یکی را در آوردم به مادر بزرگ دادم، پول را به فروشنده دادیم و رفتیم.
به خیابان اصلی که نزدیک میشدیم کم کم شلوغ تر میشد... نیم ساعتی منتظر ماندیم....
دیگه خیابان شلوغ شلوغ شده بود، مادر بزرگ را از شلوغی بیرون آوردم و عقب تر ایستادیم، شلوغی و سر و صدا کلافه ام کرده بود.
مادر بزرگ برا چی گل خریدی آخه؟
میخام گل بدم دست آقا و بهش بگم که من همیشه  برا سلامتیش دعا میکنم.
آخه قربون دل خوشگلت برم، تو این شلوغی که نمیتونی بری جلو، رهبر هم تو ماشین نشسته نمیتونی گل بهش بدی که.
نخیر خانوم میرزایی تو مسجد گفته که آقا پیاده میشه و با مردم صحبت میکنه، اوناهاش اوناهاش اومد تو یکی از ماشین سفیداست.
دسمتم گرفت و کشید.
مادربزرگ تو این شلوغی له میشیم آخه.
به زور جمعیت را کنار میزد و جلو میرفتیم، ازدحام مردم مارا به این طرف آن طرف میبرد، یه دفعه احساس کردم حالش بد شده، رنگش پریده بود و لباش سفید سفید، دستم را تو کمرش حلقه کردم سعی داشتم بیارمش بیرون، جیغ میکشیدم...
ترخدا برید کنار حالش بده..
جیغ میکشیدم، بلاخره از شلوغی اومدیم بیرون و نشستیم رو زمین، یکم آب بهش دادم، حالش بهتر شد، محکم بغلش کردم...
خیلی منو ترسوندی، ببین همش بهت میگم نریم جلو، نمیشه، شلوغه...
یه دفعه زد زیر گریه، هوق هوق گریه میکرد...دلم کباب شد...
مگه این مهمون چی داره که مادر بزرگ اینطور عاشقانه به استقبالش اومده بود؟ آنچه خوبان همه دارند...
- فردا شب زنگ زدن خونمون که آقا برنامه دیدار با خانواده شهدا داره، گفتند قراره بیاد خونه ما..
 
/ 1 نظر / 7 بازدید
بلاگ دایر

وبلاگ خود را به فهرست وبلاگ های فارسی اضافه کنید. www.blogdir.ir