شورنامه ......

 

 

 

بازهم دعوت بود دعوتی عجیب ...قراری برسر همه قرارها و پیمان ها..

این چند روز عجیب در فرازو نیشب زندگی گیر کرده بودم ...عقایدم را از دست میدادم ...

همین امروز بود که جلوی یک دختر بی حجاب اعلام کردم که من هم میگویم هرکس عقیده خودش ...در مورد حجاب بود بحثمان ...

چند روزی بود انچنان روشنفکر شده بودم که همچی رو از یاد برده بودم ...

با بچه های سایبری قرار سینما گذاشته بودیم ...حالا دیگر سینما فلسطین وعده گاهی شدست عجیب ....

ظهر شده بود نمیدانستم بروم یا بمانم ...بچه های امروز در جلسه فردا نیستند ..از طرفی هم تنهایی رفتن در جمع  این ها کمی میترساندم ...

تدلم رو بدریا زدم و رفتم ...

مترو طالقانی ...هنوز هم راه برای برگشت هست ...ولی چرا اینگونه مصمم شدم ؟؟

میروم ...وارد سینما میشم...مینشیم روی صندلی های روبرو ...

سکوت سالن وهم انگیز است ...خاطرات شب شلوغ جمع سایبری ها رو یاداوری میکنم ...همهمه در سالن ...یاسر خرم ...اقای صدراییان ...اقای فرقانی ...و....

خستگی های ان روز ...و بار خستگی روحی امروزم ....

هنوز منتظرم ...دیر کرده ...چند بار بهش گفتم خانوم سیب شمارتو بده ...حتی اسم واقعیش را نمیدانستم ...ساعت حدود 3.30 است ...از رفت و امد مردهایی گاه و بیگاه و رد نگاهشان عاصی شده ام ...

به یکی از بچه ها پیامک میدم ..ولی کسی خبر نداره شماره هم ندارند ..

چند دختر چادری میرند برای بلیط گرفتن ...

غرور را نمیدانم ..ولی ته دلم ...دل خوشی ازین فیلم نخاهد داشت ...

خودشیفتگیم عالم گیر شده ...

از در بیرون میرم ...نمیدونم چی بپرسمم..

ببخشید شما خانوم سیب نیستین ؟؟؟میگویند طرف دیوانه است ..

دلم را به دریا میزنم ...میپرسم ببخشید شما از بچه های نتی هستین ؟؟/

با تعجب نگاهم میکنند ...نه ..اینترنت میریم ...ولی ....

نا امید داخل میشم ...اخرین قرار معهود ساعت 4.20 است .حالا ساعت 4

ان ها کنار من مینشینند منتظر یکی هستند ...

در دلم دلخوشم که شاید منتظر دوست من هستند ..

در باز میشود ...

نه خدایا ...باورم نمیشه ...

سحرم...سحر جان ...

خاطرات کربلا جلوی چشمان زنده میشود ...مثله همین چند صباح  پیش تر ...شهریور یکسال میشود ....

تنگ به اغوشش میکشم ...

برای او هم تعجب اور است ...ستوده اینجا؟؟

ارام میشوم ..ایمان سحر ...عالیست ....شهیده ایست برای خودش ...چهره اش ...عملش.....

دوستانش هم چون خودشند ...

فرشتگانی که به اشتباه زمینی شده اند ...

صحبت میکنیم ...گذر زمان را نمیفهمم ...

زمان فیلم است ...میخاهند بروند...من راهی میشوم ...سحر میگه ستوده تا اینجا امدی بیا بریم با ما فیلم رو ببین ...

راست میگوید ...

حالا میدانم ....این من نبودم که رفته بودم انجا ..

مرا برده بودند ...دستم را پایم را ....همه وجودم را کس دیگری دعوت کرده بود ...

مثله کربلا ..

مثله جنوب پارسال ...

مثله جنوب امسال ..

یا مثله ...مثله ...

اره مثله تموم این روزایی که داره اتفاق میفته و من نمیتونم با برنامه ای که داشتم هماهنگ کنند ...

دعوت بودم از طرف شهید ...شهیدی که عاطفه وقتی وسط جنوب پارسال بجمع ما پیوست گفت ازیشون خاسته ...

اشاره بود ...اشاره ای عجیب ....منو دعوت کرده بودن که چی بگن؟؟

شهید خود منو میخاست ...ستوده ای بدون هیچکس .....بدون هیچ قراری ....

قرار بود بین و من و تو ...

چون داشتم فراموشت میکدرم ..

ستوده خالص ...

ستوده ای که بخاطر دیدن و شیطنت های دختروونه بر سر قرار نره ...

قرار بود یادم بیاد ...

شهید یادم اورد ...

با همون شیرینی شوری که نام فیلمش بود ..

که یادم رفته

حجابت خیلی سخت بدست اومده ستوده خانم ...

چی فکر کردی فکر کردی تا دوروز رفتی بین یه عده ادم میتونی عاروق روشن فکری بزنی ....

چی فکر کردی داری رو خون ما راه میری و حجاب رو پیش کش میکنی ...

تو چی فکر کردی ...فکر رکدی زندگی ماله خودته؟؟؟راحت ازش بگذری؟؟/

چه فکری کردی ؟؟؟فکر ردی مسئولیتت به همین راحتی تموم شد ...تا دو نفر نیومدن واست بنویسن ...هوا ورت داشت که خودتی و خودت ؟؟

تموم شد سازتنهایی هات؟؟/

بلندشو دخت ر....خودتو جمع کن ...

فکر کردی جنگ شوخیه ؟؟؟همه جنگیدنشون پشت داشته؟؟

نخیر ...بیدار شو دختر ...چه سر ها که تو مظلومیت و تنهایی نرفته ...

به چیت مینازی؟؟؟

تو هنوز وظیفت انجام ندادی که اینجوری هوا ورت داشته ....

بلند شو دختر.....

...

امروز خیلی چیزا رو یادم افتاد ...

مرسی شهید مرسی ...

من دعوت شده بودم ...

یه دعوت مهم ...

من مهمون شهید بودم ..

نه کس دیگه ای ...))))))))))))))):

..

دعام کنید

/ 1 نظر / 9 بازدید
نای دل فقط آه

باید خونی شد تا خودی شد...