بهـــــار آمد و من هنـــوز پاییـــــــزم

چگونـــه زین قفس تنگ زرد بگریزم

بده طناب بلندی به قامت خورشید

امیــــد یخ زده ام را به دار آویـــــــزم
 
 
 
پ ن :
یک سال دیگم گذشت با همه غم ها وشادی هاش ..با همی کنار هم بودن ها و تنــــــــــــــــهایی هاش ...با همه ی...
تو ی این یکسال خیلی ها بودن که اومدن و رفتن ...خیلی ها بودن که اومدن و موندن ...خیلی ها متاهل شدن ...خیلی ها هنوز تنهان ....
خیلی ها قدر زندگیشون و اطرافیانشون رو اونجور که باید نمیدونن خیلیا ..بهترینن برای اطرافیانشون ...
بعضی ها کسی رو دوست داشتن و دم بر نیاوردن ...بعضیا طاقت نیوردن و ...
هرچی که بود امسال ساز تنهایی رونقی بیش از وب های دیگه  من داشت ...به لطف خدا و نگاه ائمه و شهدا افرادی در کنار من قرار گرفتن که طعم زندگی رو بهم چشوندن ...جوری که حس کردم دیگه کم کم دارم بزرگ شدم ....
نمیدونم شاید این بلوغ خیلی دفعی بود ...حتی سریع تر از تحولی که در سال 88 دچارش شدم و خط شاید زندگیمو عوض کرد ...
ولی هرچی که بود ساز تنهایی ها حالا بیشتر از تک نوشت ها و عاشقونه نوشت ها و شیطنت نوشت های وب شخصیم عزیز شد ..
شاید خیلی از بچه ها رو بعد از چند بار شست وشوی وبی فراموش کرده بودم ..ولی حضور غریبه منتظر و وبلاگ پنج شهید گمنام که حاجت میداد هنوز برام عزیز ....قاسمی که تنها در باغ بود و میشه گفت از اولین های دوران وبنویسیم بود ...
ثنا و مریرزا و بعضی دیگه که بخاطر تشابه عقیدتی از وب خودم به اینجا اومدن..
بعد از کربلا و قضیه حضور یه مزاحم ...کم کم با بچه های بیشتری اشنا شدم ..از بچه های دانشگاه ...قبلش وب فرمانده میرفتم و چند تن دیگه از دوستان ...ولی خب بعد اون با کسی بنام سجاد شاکری اشنا شدم ...که بعد ها بیاد اوردم کیه و اینکه چقدر دنیا کوچیکه ...چون تو دانشگاه همیشه دنبال فرصتی بودم تا بیشتر با بانوشون اشنا بشم ...و عدو شد سبب خیر و بنده صاحب برادر و زن برادر و فرزند برادری شدم که بحمد الله تقریبا رابطه ای خانوادگی پیدا کردیم ...
بعدش سر قضیه حکمت و جلسه حکمت 2 با تمنای باران و دو روز قبل حکمت تو خابگاه با زهرای فاطمه و تو برنامه حکمت با ریحانه آشنا شدم ....و امسال در اردوی جنوب با سیده کوچک ...
هرچندمدتی بود که دیگه از فاش شدن هویت اصلیم تو نت ترسان نبودم و بچه های پلاس منو با هویت اصلیم میشناختن هم به وبم می اومدن ...ولی چندان حس خوشایندی از فاش شدن هویتم نداشتم ...ساز تنهایی بهترین جایی بود که میتونستم براحتی و بدون هیچ مزاحمتی درد دل کنم ...دل گفته هام رو بگم ...انتقادم به بسیج و دانشگاه و همو روزگار نیم خورده ای که گاهی به شانه های دخترونم فشار می اورد رو بگم بود ...تو این مدت کمی دچار خود سانسوری شدم ...و کمی هم بزرگ ..هرچند این بزرگ شدن به معنای از بین رفتن شونه های دخترونه و شیطنت های بی پروای کودکانه ام نیست ...ولی حالا شاید با دید دیگه ای ...به همچی نگاه میکنم ...
درست یا غلطش رو نمیدونم ...فقط میتونم بگم گاهی اونقدر دلتنگ خود گذشته ام میشم که پای رفتنم میبره ....بی اختیار دلم میخواد بزنم به کوه و دشت ....برم یجایی به دور از این شهر آلوده ...یجای دنج و ارووم زندگی کنم ...
و اونقدر تو کلاف این افکار بخودم میپیچم که از پا درم میاره ....اوایل حس نمیکردم کسی متوجه این امر بشه ..اول تو وب شخصیم بود .که کم کم نطق شاعرانه ام کور شد و بعد شیطنت نوشت های طولانیم تبدیل شد به کوتاه نوشتی محض خالی نبودن عریضه .....چند روز گذشته هم انگار کسی این حس گس رو فهمیده بود ...کسی که هرچند کوتاه ولی انگار دقیق از دوستان همیشگی بر نوشته ها واقفه ....
حالا که حدود چند ساعت و اندی به سال جدید مونده ...با زهم همون حس ناخوشایند به سراغم اومده ..شانه های دخترانه ام رو زیر بار این حس خم شده و دلم ....و شاید روحم ....
هنوز چند روزی از جنوبم و عهدم نگذشته که سر از نو گناه میکنم ...باز چشمانم الوده میشود ...و دروغی بر زبان جاری ....
شاید کمی خسته ام ...شاید هم وابسته ...
روی صفحه پلاس هم نوشتم ..
وابسته شده بودم ...
وابسته شده بود ...
پنجره را بستم ..
که ..
دلبسته نشویم ...
آمــــــــــــــــــــــــــا...
دلــــــــــ...تنــــــ ــــ ــــ گ ه....!
برای که و چه اش ....
اما بد جور هوس بوی خاک باران خورده کردم ...شاید هم دریایی و موجی که بی مهابا و بدون ترس سیلی محکمی به جسمم بزند و روح خسته ام رو درجا میخکوب کند شاید زا خواب بیدار شود ...
همه این ها حرف های تلنبار شده ای بود ...
چند زخم هم داشتم ...
مدتی پیش با کسی بد حرف زدم ...چنانچه هنوز خودم درگیر ان لحت بی ادبانه ام هستم ...
و شاید در همین نزدیکی کسه دیگری را رنجاندم ...
کمی قبل تر هم تمنا را ...
اما باور کنید همه این ها درست مثه رنگ خودم ...از روی صداقت دلم بود و شاید موقعیتی که  در مختصات زندگیمان در رابطه با هم قرار میگیریم ..
در هر حال ...حالا که دیگه خرگوش سال دارد بار سفر میبندد ...من رو از دعای خیرتون فراموش نکنید ..
حلالم هم کنید ....اگر دروغی گفتم و غیبتی ....و نگاهی ...و نوشته ای و هرچه و هرچه از من دیدید....
خصوصا فرمانده قدیم و جدید ...بچه های دانشکده و بسیج ."ان ها که هستند به آن ها که نیستند بگویند"...و داداش سجادم .....
امیدوارم زیر سایه مولامون ..زندگی همراه با برکت و سلامتی و رحمت و فرج را در سال آینده  داشته باشید..
التماس دعا
بهشتی باشید
/ 13 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
غریبه منتظر

در خیالم در ساحلی آرام دست وپا میزنم،حس پاهای برهنه ام بر روی ماسه های داغ که مرا بی خیال از واهمه های روزانه می کند،به خیال آفتابی که صورتم را نوازش میکند تا سردی خاطراتم را از من دور کند.

قاسم

سلام سال نو و حال نو

خداحافظ رفیق

سلام ستوده جونم!!خوبی؟سال نو مبارک انشا الله سال پر زیارتی داشته باشی تا کی هستی پیش ما؟[چشمک]

غریبه منتظر

راه من ار راه تو جداست

خداحافظ رفیق

ببخشیدا خودت گفتی اصلا اهل گشت و گذار با دوستای نتی ات نیستی!!! نگو نگفتی که بهت شک میکنم اتفاقا گفتم تا هستی بیام ببینمت خونه بابا بزرگم همون حدوده میشه پیاده اومد یعنی اینقدر نزدیکه ولی گفتم مثل دفعه قبل ضایعم میکنی[ناراحت][دلشکسته] بخاطر همین بیخیال شدم

خداحافظ رفیق

مهم نیست بگذریم... من در عجم دوست چرا میشکند؟! شاید هم دوست نیستم... حتما!

خداحافظ رفیق

خب پس پیش خودمی منم دانشگاه اصفهانم[چشمک] خبر بدیا ستوده!!!!!!

روزگار رهایی

سلام بسیار بسیار دلنشین می نویسید موفق باشید اگه اشکالی نداره چند تایی رو برداشتم هنر و زیبایی ها باید پخش بشه بین عاشقان هنر البته اگه راضی باشید حلال کنید التماس دعا