برای دوستانی که هنوز می خوانمند ..

 

میدانی..

بعد از آن فصل سرد عاشق شدن ..

و رنج هایی که برف های زمستانه اش بر شانه های  دخترانه ام گذاشتند ..

خانه ام را عوض کردم ....

حالا بهار آمده ...

بردامن  پرچین روزگارم نشسته ...

و گل یاس  ..

باز هم متولد شد ..

حالا دوباره ...

میان دفتر یادگاری او می نویسم ...

جایی که قرار معهودمان بود

حالا بازگشته ام ..

میان صفحه ی قرارمان ...

جایی کنار بی قراریمان ...

دیگر طبع نوشتن از دست رفته است ...

حالا تنها خستگی این چند ماه بر دامن سرنوشت مانده ..

و دلتنگی ای عجیب ...

دلم میخواهد بار دیگر ...

ببینمت ...

با همان خنده ی همشگیت ....

می خواهم فراموش کنم ..

تمام طنین فریاد غروب دوشنبه ات را ...

روزه ی سکوتت کفاره ی دل سوخته من بود ...

داشتم میگفتم ...

یک عذر خواهی بابت تمام مهربانی های شما

و نامهربانی های ستوده  بدهکار شده ام..

لبخندتان ...

خوشه ی انگوریست که .....بر تلخی دلم ..

مویز می شود ..

دعایم کنید

/ 1 نظر / 13 بازدید
سفرکرده

قشنگ می نویسید...